
|
باور نمی کنم ...یعنی نمی خوام که باور کنم یه جایی خوندم هرسه ثانیه یک نفر توی جهان میمیره.یک..دو..سه..یه نفرمرد. مرد؟! کی؟! نفربعدی کیه؟! یک.. دو. .سه... ای وای فاصله من تاانتهای صف یکی کمتر شد.. جالبه..جالب؟! شایدبیشتر ترسناک باشه..فاصله مرگ تا آدم.. مرگ...سه حرف، کوتاه، سریع، فاصله مرگ تا انسان درست به اندازه همین سه حرف کوتاهه هیچ کس نمیدونه..هیچ کس واقعا نمیدونه چی درانتظارشه. مرگ کی وکجا، چطوری به سراغش می یاد.همیشه بغل گوشمونه.اما ما انقدر غرق درزرق وبرق روزگاریم که احساسش نمی کنیم. تمام حواسمون به قفس طلاییه که برای خودمون ساختیم. شاید بعضی وقتا بترسیم ازرهایی ازقفس..ازبازهاو عقابهایی که اون بیرون منتظرمونن. اما...هیچ چیز ازادی نمیشه.لذت پرواز،رهاشدن دراوج اسمانها.. نمیدونم.شاید ثانیه بعد بیادو..من،تو،وهیچ آدمی روی این کره خاکی نباشه... اما هیچ کس جزخدا..جزخدا نمیدونه ونمیتونه بفهمه که چه کسی میمیره.هیچ ابن سینایی.. هیچ رمال وجادوگری هم نمیتونن به مابگن که کی میمیریم چه ثانیه ای..چه روزی چه ماهی... هرگز...
فقط خدا..اونه که ازاین رازبزرگ خبر داره...ازلحظه میعاد..جالبه..جذابه..میعاد باخدا. مرگ میاد.بلاخره یه روزی از بی کرانه ها،از دورتر ها نزدیک میشه ومارو دراغوش میگیره هیچ راه فراری نیست.برای هیچ کس... فقط..فقط باید حواسمونو جمع کنیم.باید چشمامونو باز کنیم که وقتی اون لحظه رسید پشیمون نشیم. از کارایی که کردیم،از حرفهایی که زدیم،از گناهامون،از تهمتها ودروغهاو..دروغهامون. بیا...بیا تا یک قدم باقیمانده ازعمرمون که مثل برق میگذره..زیبا باشیم..امیدوار باشیم... عاشق باشیم...پاک باشیم...و پاک بمیریم.
+ نوشته شده توسط شهین در 87/05/07 و ساعت
|
|
|