بیگانه اگرمیشکندحرفی نیست از دوست بپرسیدکه چرامیشکند

هرکس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگرمیشکندحرفی نیست از دوست بپرسیدکه چرامیشکند + نوشته شده توسط شهین در 84/09/18 و ساعت
|
تو را نمی شود از آسمان تمنا کرد نمی شود دل شب را غریب و تنها کرد نگاه تو به من آموخت زندگی اما تو را نمی شود از یک نگاه معنا کرد تو بس عجیب و پر از رمز و راز و زیبایی میان اینهمه غوغا تو را که پیدا کرد نگاه ملتمسم را چگونه فهمیدی دخیل بستن من را کسی تماشا کرد ... + نوشته شده توسط شهین در 84/09/13 و ساعت
|
۱– دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو، بلکه بخاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا میکنم. + نوشته شده توسط شهین در 84/09/13 و ساعت
|
رفتی و خاطرههای تو نشسته تو خیالم ============================= مرگ از زندگی پرسید چرا همه تو را دوست دارند و از من فراریند ؟ زندگی گفت چون تو واقعیتی و من.... دروغی بیش نیستم + نوشته شده توسط شهین در 84/09/12 و ساعت
|
![]() ديروزمان را سوزانديم براي امروز ....
امروزمان را گذرانديم براي فردا ..... و فردايمان ... ديروزي ديگر .... اين است بازيه پوچ ما انسان ها ... غرور ...
حسد ....
به داشته هايمان مغروريم و نسبت به نداشته ها حسود ....
بي آنكه به طبيعت وجودی خود پي ببريم ...
يا حتي ذره اي ذهن خود را به سمت هدف آفرينش سوق بدهيم ....
اين است ذهن خلاق ما انسان ها ...
خشم ....
دروغ ...
از دروغ هاي اطرافمان خشمگين مي شويم ....
و از خشم اطرافيان نسبت به دروغ ها يمان غمگين ....
بي آنكه صداي فرياد درونمان را بشنويم .....
بي آنكه به صداي خورد شدن آيينه ي صداقت وجودمان گوش دهيم ...
يا حتي ذره اي به هيا هوي درونمان توجهي كنيم ....
اين است پاسخ ما انسان ها ....
شهوت ...
قدرت ...
![]() از شهوت ديگران براي به قدرت رسيدن خود استفاده مي كنيم ..
و در اوج قدرت فقط غريزه ي شهوت را سيراب مي كنيم ...
بي آنكه لحظه اي به اين بي انديشيم كه زمان مي گذرد و زمانه نيز بدنبالش ....
بي آنكه به نگاه پر از اندوهش نگاه كنيم ...
يا دست هاي گرم اش را در دست بگيريم ....
يا حتي لحظه اي به قطره اشكش كه آرام و آهسته از عرش به
فرش فرود مي آيد اعتنا كنيم ...
و بدانيم كه دوست داشتن و يقين كردن به دوست داشته نشدن چه
سخت است ...
و ما همچنان به دنبال ديروزها .. امروز ها را مي گذرانيم و فر دا ها
را نخواهيم ديد ...! را نخواهيم ديد ...!
+ نوشته شده توسط شهین در 84/09/12 و ساعت
|
بعدازرفتنت ... شبی از بشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جست وجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را ازبین گلهایی که درتنهایی ام رویید با حسرت جداکردم و تو درپاسخ آبی ترین موج تنهای دلم گفتی دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم همین بود آ خرین حرفت ومن بعد عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمیدانم چـــــرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی انکه...
+ نوشته شده توسط شهین در 84/09/11 و ساعت
|
من............ من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو. من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو. من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا هميشه.
+ نوشته شده توسط شهین در 84/09/07 و ساعت
|
|
|